تبليغاتX
يونس سلطاني

بيا آينه دل منجلي کن

 
درون سينه ات را صيقلي کن

 
 بزن قفلي به درب خانه دل

 
  کليدش را به نام يا علي کن

 

تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم


بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم


تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز


پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم


در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست


ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم


همه شب از طرب گريه مينا من و جام


خنده بر اين گنبد مينا زده ايم


نشوي غافل از انديشه شيدائي ما


گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم


جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"


من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم
 

 

من تو را اي عشق از کف داده ام!...

 هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام...

 آن من عاشق ، من ديوانه را

 من نميدانم کجا گم کرده ام! ...

من نشاني هاي خود را ميدهم...

يک نفر بايد مرا پيدا کند .

يک نفر بايد که با طوفان عشق

برکه اي خشکيده را دريا کند ...

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد

 

که چو سرو پای بند است و چو لاله فراغ دارد

 

.سرما فرو نیاید به کمان ابروی کس

 

.که درون گوشه گیران زجهان فراغ دار

 

 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

 

.که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

باباهاي خوب روزتان مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط يونس سلطاني در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 21:35 |
سایت کلوپ
bgsound src=" http://Milad.20m.com/ test.mp3 " loop="-1">

11